خرید بک لینک

درباره سایت

سرزمین من

از تمامی کسانی که به این وبلاگ سر می زنن تشکر می کنم اینجا یه دنیاس.............دنیا که همیشه نباید بزرگ باشه.. شاید بهتره بگیم یه گوشه کوچیکی از دنیای من!؟

امکانات وب



-->-->--> -->-->-->
\\\"براÛx8c


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

 -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
کد Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯ Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 -->-->--> -->-->--> کد Ùx85Ùx88س Ùx82Ùx84ب

-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> \\\"اÛx8cÙx86
-->-->-->

همیشه نه...!

ولی گاهی

 میان بودن و خواستن

 

 فاصله می افتد...

وقتهایی هست که  کسی رو

 

 با تمام وجود میخواهی ...

ولی نباید

 

 کنارش باشی..!

 

ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﺴﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﻴﺴﺘﻲ

 

 "ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ"

 

ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﻴﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﺪﯼ ...

 

ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﻴﺴﺘﻲ

 

 "ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ"

 

 ﺍﺯ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻭﻳﺎ ﺑﺴﺎﺯﯼ ...

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺷﻚ ﺩﺍﺭﻩ

 

"ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ"

 

" ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ "...

 

 ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻳﻪ ﺣﺮﻓﯽ،

 

ﺑﺤﺜﯽ،ﺳﻨﺪﯼ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺗﺮﻛﺶ ﻛﻨﯽ

 

"ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ "

 

 ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﻨﯽ ...

 

ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﺴﻲ ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﺷﺪﯼ ...

 

"ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ"

 

ﺯﻣﻴﻨﺶ ﺑﺰﻧﯽ ...

 

ﺍﮔﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭها رو ﻛﺮﺩﻱ

 

 ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ جنسیت "ناﻣﺮﺩﯼ "

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 27 / 5 / 1393 ساعت: 2:8

 خواستم از جمع های دخترانه بگویم

 آنجا كه صحبت همه

 از سركیسه كردن پسرهاست

 و همزمان با چند پسر بودن!

 و فخر فروشی به خاطر

 دوست شدن با فلان پسر پولدار !

خواستم از جمع های پسرانه بگویم...

آنجا كه صحبت ها همه از اغفال دخترهاست!

 و حرف های ركیك و مواد كشیدن ها

و سیاه مست كردن ها...

دنیای جالبیست ...!

 پسرها گمان میبرند كه زیركند

 و دختری را اغفال كردند

 و دختران هم...به همچنین!

... پسری را سركیسه كردیم و مانتوی جدید...!

و هر دو راضی أند به این نمایش مسخره...

 بعد می آیند اینجا

 و گردن كج میكنند

و از تنهایی می نالند !

صادق هدایت راست میگفت:

 راستیه وقاحت در این ملك، تا به كجا می رود؟

 چه سرزمین پست گندیده ای

 و عجب موجودات جهنمیه بدجنسی دارد...

 برای كه دل میسوزانیم؟

 سنگ كه را به سینه میزنیم؟؟؟

 این راضی ...!

 آن راضی ...!

 ناراضی ها هم كه بروند بمیرند...

تلخ است...

 اما... اضافی هستیم.

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 27 / 5 / 1393 ساعت: 2:07

 یادم می آید گفته بودی....ساده و کوتاه نویسی را دوس داری

تقدیم به تو

ساده و کوتاه تنها همین دو کلمه

"برگرد دلتنگتم"

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 27 / 5 / 1393 ساعت: 2:02

بعد از این که مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم

که هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد

بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد

وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است که من می خواهم

گفت:راستش توی تاکسی دیدمش.....از قیافه اش خوشم آمد

دیدم همانی است که تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم

دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت با یکی از همسایه ها حرف می زد

.به ظاهرش می خورد که آدم خوبی باشد.خلاصه قیافه ی دختره که حسابی به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می کنم.ما وقتی حرف های محکم و مستدل عمه مان را شنیدیم.گفتیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟از پا افتادیم، همین را دنبال می کنیم.ان شاء الله خوب است.این طوری شد که رفتیم به خواستگاری آن دختر.پدر دختر پرسید: آقازاده چه کاره اند؟

-دانشجو هستند.

-می دانم دانشجو هستند.شغلشان چیست؟

-ما هم شغلشان را عرض کردیم.

-یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند.

-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند:

به اندازه ی هیکلشان پول می دهند.

-پس بیکار هستند.

-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است.قرار است مهندش شوندپدر دختر بدون این که بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم.بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی کرد.

عمه خانم که می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده ی دختر صحبت کرد تا بالاخره راضی شدند.فعلاً به شغل دانشجویی ما اکتفا کنند، به شرط آن که تعهد کتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سرکار، این طوری شد که ما دوباره رفتیم خواستگاری.

پدر دختر گفت:و اما . . . مهریه، به نظر من هزار تا سکه طلا. . .تا اسم«هزار تا سکه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد که برود؛اما فک و فامیل جلویش را گرفتند که: بابا هزار تا سکه که چیزی نیست؛ مهریه را کی داده کی گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:میل خودتان است.اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یک خانواده ی دیگر.بابام گفت:نخیر، بفرمایید. در خدمتتان هستیم.

-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟

بابام که دیگر حسابی کفری شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم کمربندم را سفت کنم، شما امرتان را بفرمایید.

پدر دختر گفت:بله، هزار تا سکه ی طلا، دو دانگ خانه...

بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش کردند که ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد که فرقی نمی کند.هر دو می خواهند با هم زندگی کنند دیگر.و باز بابام با اوقات تلخی نشست.پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید کمربندتان را سفت کنید؟بابام گفت: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا کشیده بودم داشتم میزانش می کردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یک حج.مبارک است ان شاء الله

بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارک است؟مگر در دنیا فقط همین یک دختر است.و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم،کفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه کفش هایمان را جفت کردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان.

مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی کرد که فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد.بعداً یک فکری بکنند.پدر دختر گفت:و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد...

بعد زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه.وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد:به اضافه وسایل چوبی منزل.

بابام حرف او را قطع کرد.منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخی گفت:نخیر، کمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت:ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد.ناهارش را هم روی زمین می خورد.اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت:ولی این ها باید باشد،اگر نباشد، کلاس ما زیر سؤال می رود.

و بعد از کمی گفتمان و فحشمان، کفش های ما رفت وسط کوچه.دوباره عمه خانم دست به کار شد.انگار نذر کرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسایل چوبی را خط بکشند؛و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه گوشه ای از کلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.این بود که تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهیزیه... !

پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت:البته باید عرض کنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.

بابام گفت:اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما که نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟- شیربها که ربطی به جهیزیه ندارد.شیربها پول شیری است که خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شیره ی جانش را به کام دختری ریخته که می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.بابام گفت:خب می خواست شیر ندهد. مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید؟اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید.مگر خانمتان شیر نارگیل و شیرکاکائو به دخترتان داده که پولش دو میلیون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما کلفت هم می خواهد.

بابام گفت:چه بهتر.یک کلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.

- نه خیر کلفت را باید داماد بگیرد.دختر من که نمی تواند آن جا حمالی کند.

- حالا کی گفته دخترتان می خواهد حمالی کند؟

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید کارخانه ی گچ و سیمان؟کفش های ما طبق معمول وسط کوچه!!!

در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسی باید آبرومند باشد.اولاً، رسم ما این است که سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یک باشگاه مجهز و عالی.

بابا گفت:مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل کنیم؟

کفش ها طبق معمول وسط کوچه!!!دیگر از بس کفش هایمان را پرت کرده بودند وسط کوچه، اگر یک روز هم این کار را نمی کردند، خودمان کفش هایمان را می بردیم وسط کوچه می پوشیدیم.

بابای دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یک خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.

بابام گفت:خانه برای چی؟زیر زمین خانه ی خودم هست.تعمیرش می کنم.یک اتاق و یک آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یک واحد کامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داریم، نمی شود یک دفعه عمه خانم جوش کرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس کنید دیگر، این کارها چیست؟مگر توی دنیا همین یک دختر است که این قدر حلوا حلوایش می کنید؟از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم.اصلاً ما زن نخواستیم مگر یک دانشجو می تواند معجزه کند که این همه خرج برایش می تراشید؟این دفعه قبل از این که کفش هایمان برود وسط کوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.

و این طوری شد که ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و از آن جا رفتیم که رفتیم.

یک سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاک آن را فراموش کرده بودم و اصلاً به فکرش نبودم.یک روز صبح، وقتی در را باز کردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد که پشت در ایستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین که مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت.با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند.کمی که دقت کردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندی زدم و گفتم:بفرمایید تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم.فقط می خواستم بگویم که چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ما منتظرتان بودیم.من که خیلی تعجب کرده بودم، گفتم:ولی ما که همان پارسال حرف هایمان را زدیم.خودتان هم که دیدید وضعیت ما طوری بود که نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش کنیم.

پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .کدام بریز و بپاش؟. . . یک حرفی بود زده شد، رفت پی کارش.توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا ان شاء الله کی خدمت برسیم،داماد گُلم؟

من که از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می کشید،گفتم:آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .

-ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد.دانشجویی خودش بهترین شغل است.من همه جا گفته ام دامادم یک مهندس تمام عیار است.

-آخه هزار تا سکه هم. . .

-ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید.من منظورم هزار تا سکه ی بیست و پنج تومانی بود.

ولی دو دانگ خانه. . .

پدر عروس:بابا جان من منظورم این بود که دو دانگ خانه به اسمتان کنم.

-سفر حج هم. . .

-راستی خوب شد یادم انداختید.اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.

-دو میلیون تومان شیربها هم که. . .

-چی؟من گفتم دو میلیون تومان؟من غلط کردم.من گفتم دو میلیون تومان به شما کمک کنم.

-خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم. . .

-ای بابا. . . خانم من کلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشک داده که آن هم پولش چیزی نمی شود.مهمان ما باشید

-در مورد جهیزیه گفتید. . .

-گفتم که. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه کرده ام.بیایید ببینید.اگر کم بود، بگویید باز هم بخرم.

-اما قضیه ی آن کلفت. . .

-آی قربون دهنت. . . دختر من کلفت شماست.خودم هم که نوکر شما هستم، داماد عزیزم!. . . خوش تیپ من!. . . جیگر!. . . باحال!. . .

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم.با خجالت گفتم: راستش شرایط شما خیلی خوب است.من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت کنم.اما. . .

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت:دیگر اما ندارد. . . مبارک است ان شاء الله.

گفتم:اما حقیقت را بخواهید فکر نکنم خانمم اجازه بدهد.

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یک متر واماند.پدر دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد.مرا که دید لبخندی زد و گفت: وقتی که از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم کیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم:چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟

-نه، فقط مواظب باش.

-تو هم همین طور.

خانمم رفت پایین، رو کردم به پدر و مادر دختر که هنوز دهانشان باز بود و خشکشان زده بود و گفتم: ببخشید من کلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.

و راه افتادم به طرف دانشگاه

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 23 / 5 / 1393 ساعت: 20:43

سالها پیش در یکی از مدارس پسربچه ای به نام فری

همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر میشد

هیچکدام از معلمان او رادوست نداشتند

روزی خانم احمدی مدیر مدرسه مادرش را به مدرسه خواند

و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد

اما مادر بجای اصلاح فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند

بیست سال بعد خانم احمدی بعلت ناراحتی قلبی دربیمارستان بستری شد

و تحت عمل جراحی قرار گرفت...عمل خوب بود

هنگام به هوش آمدن

دکترجوان رعنایی را در مقابل خود دید که به وی لبخند میزد

میخواست از وی تشکرکند اما بعلت تأثیر داروهای بیهوشی توان حرف زدن نداشت

با دست به طرف دکتر اشاره میکرد و لبان خود را به حرکت در می آورد انگار دارد تشکر میکند

اما رنگ صورتش در حال تغییر بود کم کم صورتش در حال کبود شدن بود

تا اینکه با کمال ناباوری در مقابل دکتر جان باخت

دکتر ناباورانه و با تعجب ایستاده بود که چه اتفاقی افتاده است.....وقتی به عقب برگشت

فری نظافتچی بیمارستان را دید که دوشاخه دستگاه کنترل بیماران قلبی را درآورده

و شارژر گوشی خود را به جای آن زده است

نکنه یه موقع فکر کردین فری دکتر شده و از این حرفا

نه بابا از اون نظافتچی بودنم اخراج شد اون الاغ رو چه به این حرفا !

 

 

 

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 23 / 5 / 1393 ساعت: 20:42

ستایش می کنم خــداوند را برای تکمیل نعمت های او

 تسلیم بودن برابر بزرگی او

و ایمن ماندن از نافرمانی او،

و در رفع نیازها از او یاری میطلبم

 

زیرا آن کسی را که خدا هدایت کند،

هرگز گمــراه نگردد

و آن را که خدا دشمن داند،

هرگز نجــات نیابد

و هر آن کسی را که خداوند بی نیاز گرداند،

نیــازمند نخواهد شد

 

پس حمد و ستایش خــداوند از همه چیز گرانسنگ تر و برترین گنجی است که ارزش ذخیره شدن دارد.

  *خطبه ی 2 نهج البلاغه *

خــدایا

شــکرت

شــکر ..

ممنونم که همیشه هستــی..

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 23 / 5 / 1393 ساعت: 20:25

هوای دلم بدجوری ابریه میخوام شوق بارونو باورکنم..

نمی خوام دیگه مثل پروانه ها  توپیله جوونیمو پرپر کنم..

می خوام تنها باشم باخودم  نمی خوام خوشیهامو قسمت کنم..

بسه هرچی دریایی بوده دلم می خوام با بدی هاهم عادت کنم..

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 23 / 5 / 1393 ساعت: 20:4

-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!

این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه

بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن

خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.

 

2 دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت رو برای خودت نگه دار!

آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن

( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!)

 

3- دائم در حال یادگیری باش!

سعی کن بیشتر راجع به کامپیوتر، کارهای دستی،باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری

هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه

“مغز بیکار پاتوق شیطانه”

این شیطان هم اسمش آلزایمر ِ

 

4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر

5- اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی

اونقدر بخند که نفست بند بیاد

اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون

 

6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز

سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده

تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم

پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن

7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چیزهایی پر کن که دوستشون داری

با دوستها و فامیل، با یادگاری هات، حیووون خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی

خوب حالا خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟

بگو ببینم، رابطه ات با خدا چطوره؟

8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!

اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی

اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی

اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر

9- به سمت ناراحتی هات سفر نکن!

برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله ی دیگه، حتی برو یه کشور دیگه

اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه

10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 21 / 5 / 1393 ساعت: 13:17

متنفرم، از مردانی که بی غیرتی خود را روشنفکری میدانند، و متنفرتر، از مردانی که با غیرت خود باعث اذیت

عزیز خود می شوند. آهای! غیرت یعنی طوری پشت عزیزت باشی که خیالش راحت باشه, آب تو دلش تکون

نخوره، نه اینکه باعث ناراحتیش بشی

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 21 / 5 / 1393 ساعت: 12:43

مشکلات عروسها با خانواده شوهر...  اگه همیشه باهاشون رفت و آمد کنی می گن: سیریش.. اگه رفت و آمدتو کم کنی می گن: قطع رابطه کرده... اگه دست خالی بری خونه شون می گن: خجالت نمی کشه. اگه بپزی و ببری می گن : انگار قبلأ بهش گشنگی دادیم که با خودش غذا آورده.. اگه حرف بزنی می گن : حرفاش تمومی نداره. وراج اگه حرف نزنی می گن: بلد نیست حرف بزنه.. اگه بخری و شیک بپوشی می گن : ولخرج.. اگه ساده بپوشی می گن : آبرومونو برد . تو مهمونیا کمک کنی می گن : می خواد خودشو زرنگ نشون بده ..اگه کمک نکنی می گن خجالت نمی کشه انگار مهمونه می خوره و می ره کنار . بچه هاتو ببری خونه شون می گن: بچه هاشو میاره اینجا بازی کنند.. اگه نبری می گن: از حالا می خواد از ما قطعشون کنه.. اگه از خودت و خانوادت براشون بگی می گن : چاپلوس و خبر چین اگه نگی می گن : میاد خبر می گیره و می ره .. اگه همه مهمونیاشونو بری می گن : از هیچ چیزی نمی گذره .. اگه نری می گن : اگه خانواده خودش بود که می رفت. عزیزم.. راهی نداری جز اینکه پسرشونو بهشون پس بدی..ufeff

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 21 / 5 / 1393 ساعت: 12:42

این روزها؛

نمازهای یومیه ی مردم مسلمانِ غزه؛

پنج گانه نیست، شش گانه است؛

صبح ...، ظهر ...، عصر ...، مغرب ...، عشاء ...؛

و میّت ...!

کاش همه مردم دنیا
به جای یک دقیقه سکوت کردن
به جای یک عمر سکوت
همه فقط
 یک دقیقه فریاد می کشیدند!…

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 18 / 5 / 1393 ساعت: 15:25

حرف دِلـــــــــــ

نه آن قدر پاکم که کمکــــم کنی و نه آن قدر بدم که رهـــایم کنی..
میــــــــان این دو گمم !

هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم …

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و

هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی …

آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی

“هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !

خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 18 / 5 / 1393 ساعت: 15:20

تنها کاربرد تحصیل در ایران........  بستن در دهن مردمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 تنها چیزی که در زندگی بصورت تخصصی بهش تسلط کامل دارم.......انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه!!!!!!

 

به یه سری ها باید گفت:شکر خدا کم پیدایی"!!!!!!!

 

به بعضیام باید گفت:کاش شعورت هم مثل لیست دوستات هرروزبهش اضافه می شد!!!!!!!

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 18 / 5 / 1393 ساعت: 15:11

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .


خدا سكوتش را شكست و گفت :
«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگی کن. »
لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »


خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .»
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .


اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .
قدري ايستاد...
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

 


او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .


او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود !

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 16 / 5 / 1393 ساعت: 22:07

مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!


زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!


مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بوده…


اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد…!


زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟
خیلی هیــــــــــــزی!


مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم…


هیکلت واسم مهم نبود!
زن: یعنی چی؟!


پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟!


هیکلم برات مهم نیست؟!!


مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست…!


زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!!


مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!


زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟


خیلی نامردی…
چیه پای کسی درمیونه؟؟!!
مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریفتو کردیماااا؟؟!!


زن: دیدی… دیدی…
پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟!
برو از جلو چشام دور شو…
یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 16 / 5 / 1393 ساعت: 21:56

پیامک زد شبی لیلی به مجنون
که هر وقت آمدی از خانه بیرون

 

بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

 

پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت

 

دعا کن …

 

دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد

 

وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد

 

چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

 

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی

 

دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است

 

شده از اکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس

چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 16 / 5 / 1393 ساعت: 21:53

1-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:

*داشتن باشگاه بدنسازی

*داشتن حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران

*داشتن عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی

*بازگرداندن كمك های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!

*نكته:در صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)

2-شهر تبریز از استان آذربایجان غربی.شرایط عبارتند از:

*تلفظ حرف ق

*ادای كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون كوچكترین اشتباه!

*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف

*بلد بودن جك های متعدد درباره بچه های تهران

*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كامیون حامل جك های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

3-شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:

*توانایی قورت دادن سه كیلو تریاك

*توانایی عبور 20 كیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی

*داشتن مزرعه خشخاش

*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاكستانی

*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

4-شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:

*داشتن رو حیه مهمان نوازی!

*داشتن روحیه مهمان نوازی!

*داشتن روحیه مهمان نوازی!

5-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:

*خوردن موز به صورت دو بار در هفته! 

*دست و دلباز بودن

*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی

*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!

*راستگویی و صداقت!!!

6-شهر های سنندج و كرمانشاه از استان های كردستان و كرمانشاه.شرایط عبارتند از:

*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

*نداشتن سیبیل

*تعهد به خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!

*نداشتن سابقه دعوا و قلدری

*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

7-شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:

*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عینك آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!

*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید

*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون

*نداشتن هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج ایفل â €"برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!

*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

8-شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:

*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.

*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحیه آب زیر كاه و رندی

*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید

9-شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:


*داشتن تنها دو دوست دختر

*آشنا نبودن با معنی و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تیغیدن و ….

 

*داشتن روحیه جوانمردی

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 16 / 5 / 1393 ساعت: 21:38

پسـرا موجـوداتِ شــادی هستـن؛ چـــــــرا ؟؟

۱- اسم فامیلیشـون رو همیشه نگه میدارن

۲- مُکالماتِ تلفـنی شـون ۳۰ ثانیه بیشترنیست

۳- برای یه سفـر ۵ روزه یه شلوار جین کافیـه

۴- اگر جایی دعوت نشدن قهـر نمیکنن

۵- در طولِ زندگی نیازی به تغییـر مدل مو ندارن

۶- برای ۲۵ نفر در عرض ۲۵ دقیقه سوغاتی میخرن

۷- اگر به مهمونی برن و لباسـشون با دیگری یکی باشه

ضد حال براشون نمیشه بلکه با طرف دوست میشن

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 16 / 5 / 1393 ساعت: 21:25

میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !
دیده ای ؟!
... ... شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایتـــ ــ ـند !
مـــــثل مـــــادر

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 11 / 5 / 1393 ساعت: 14:29

زمین به مرد بودنت نیاز داره …
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز …
مردونه گریه کن ، مردونه ببخش ….
مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت …
مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش...

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 11 / 5 / 1393 ساعت: 14:16

-دیگه کی بود که دخترها مسخرشون کنه و دخترا به چی می خندیدن؟ ؟

 

۲.دیگه کی بود که بره واسه خونه نون بخره؟

 

۳. دیگه کی بود که هی شماره بده و منتظر بمونه؟

 

۴.دیگه کی بود که دخترا تحویلشون نگیرن؟

 

۵.دیگه کی واسه دافا کادو بخره؟

 

۶. دیگه کی بود که اگه یه روز از خونه نزنه بیرون مامان و بابا هی بهش بگن تا کی مفت خوری میکنی؟

 

۷.دیگه کی بود که ۲ سال بره سربازی؟

 

۸. دیگه کیه که عرضه گرفتن دیپلمشم نداشته باشه و هرجا بری خواستگاری با شرمساری بگی سیکله؟

 

۹.دیگه کی بود که جوراباش عین دهنش بد بو باشه؟

 

۱۰.دیگه کی بود که رقیب بابا باشه یعنی عمرا عزیز بابا بشه؟

 

۱۱. دیگه کی بود که وقتی همه میرن مسافرت مواظب خونه باشه؟

 

۱2-دیگه کی بود که با دیدن دخترها دست وپایش شل بشود؟

 

۱3-دیگه کی بود که دخترها خرش کنند؟

 

۱4-دیگه کی بود که دخترها سرشون داد بزنند؟

 

۱5-دیگه کی بود که ساعت 7صبح مثل کشیکی ها دم در خونه دختر ها واسته؟(ونگهبانی بده؟)

 

۱6-دیگه کی بود که داداش دخترها به باد کتکش بگیره؟

 

۱۷-دیگه کی بود که بابا هر روز عین خر ازش کار بکشه؟

 

۱۸. دیگه کی مامانا رو دق می داد؟

 

۱۹.دیگه به کی می گفتن اوا خواهر ببخشید برادر ؟

 

۲۰. اگه پسرا نبودن کی شلوار کردی می پوشید بیاد تو کوچه ؟

 

۲۱. اگه پسرا نبودن کی مجنون می شد ؟

 

۲۱. اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟

 

۲۲.دیگه تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟

 

۲۳. دیگه کی خالی می بست ؟

 

۲۴.اگه پسرا نبودن کی چرت وپرت می گفت ؟

 

۲۵. اگه پسرا نبودن کی کرم می ریخت ؟

 

۲۶. اگه پسرا نبودن کی ابروهاشو بر می داشت ؟

 

۲۷. اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟

 

۲۸.اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟

 

۳۰.کی زشت ترین موجود دنیا میشد؟

 

۳۱. کی نمره تک کلاسو میگرفت؟

 

۳۲.کی شهریور میومد مدرسه؟

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 8 / 5 / 1393 ساعت: 0:27

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.

 

* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.

 

* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

 

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.

 

* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.

 

* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.

 

* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.

 

* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.

 

* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.

 

* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

 

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 8 / 5 / 1393 ساعت: 0:01

مدرسه : یه جاییکه پدر پول پرداخت می کند و پسر بازی می کند.

 

بیمه ء عمر : یک قراردادی که شما رو در طول زندگی نیازمند می کند ودر موقع مردن ثروتمند.

 

پرستار : شخصی که از خواب بیدار می شود و به شما قرص خواب آور می دهد.

 

ازدواج : یک توافقنامه ای که در آن مرد درجه لیسانسش را از دست میدهد (معنی لیسانس و تجرد در انگلیسی به یک معنیه و اشاره به اون دارد) و خانم درجهء استادی را کسب می کند.

 

طلاق : وخامت آیندهء ازدواج

 

اشک : یک نیروی هیدرولیک که در آن قدرت ارادهء جنس مذکر بوسیلهءقدرت آب جنس مونث شکست می خورد.

 

سخنرانی : یک هنر انتقال اطلاعات از نتهای سخنران به نتهای دانشجویان بدون اینکه به ذهنهای هر کدام خطور کنه.


کنفرانس : یک اغتشاشی که یک شخص توسط تعدادی حضار ضرب و شتم میشه.

 

مصالحه : هنر تقسیم یک کیک به روشی که هر کسی فکر کنه بزرگترین تکه رو دریافت کرده است.

 

دیکشنری : جاییکه نتیجه قبل از کار می آید.

 

اتاق کنفرانس : جائیکه همه صحبت می کنند و هیچ کسی گوش نمی دهد و بعدا هر شخصی عدم موافقت اعلام می کند.

 

پدر : یک بانکر که ذاتا تامین شده است .

 

جنایتکار : شخصی که استراحت مفهومی ندارد مگر اینکه دچار سرفه شود.

 

رئیس : شخصی که اول است وقتی تو تاخیر داری و تاخیر دارد وقتی که تو اول هستی .

 

دکتر : شخصی که مریضت رو با قرص و خودت رو با صورتحساب می کشد.

 

ادبیات روم باستان : کتابی که مردم پرستش می کنند ولی نمی خوانند.

 

خنده : منحنی که بسیاری از مسائل را بی پرده مشخص می کند.

 

اداره : یه جای برای استراحت بعد از یک کار فعال خانگی.

 

خمیازه : تنها زمانیکه بعضی آقایون می تونند دهانشون رو باز کنند.

 

و غیره : یه علامتی برای متقاعد کردن دیگران که شما واقعا بیش از اونیکه انجام دادین می دونین .

 

تجربه : نامی که مردم بر روی خطا هایشان میزارند

 

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 7 / 5 / 1393 ساعت: 23:58

قدیما تا به دوست پسرت میگفتی تو خیابون بم متلک گفتن جوش می آوورد و داد میزد که کی گفته تا برم فلانش کنم . . . اما الان تا به دوست پسرت میگی بم متلک گفتن میگه : بس که امروزجیگر شده بودی حقم دارن

                    

یه مدت جوگیر شده بودم جلو بابام پامو دراز نمیکردم
یه کم که با خودم فکر کردم دیدم قدیما خیلی کارا میکردن
ولی با پیشرفت علم دیگه اون کارارو نمیکن

 

دخترها وقتی ازدواج میکنن یه دغدغه دیگه به دغدغه هاشون اضافه میشه :سوت

و اونم اینکه حالا شوهرم چی بپوشه؟:قهقهه

 

برچسب: نویسنده: tanha تاريخ: 8 / 5 / 1393 ساعت: 0:25

صفحه بندی

خبرنامه